سيد محمد باقر برقعى
2235
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
خاكستر ما نيست غم ، گر ز تو سوزد همه بالوپر ما * غصّه اين است ، كه آرد به تو خاكستر ما ! ؟ تا دل خسته به آن رشتهء گيسو بستيم * بدتر از زلف پريشان تو شد خاطر ما بسكه در دل غم سوداى تو داريم ، شدهست * كوى تو منزل ما ، خاك درت بستر ما داغ هجرت نه همين است كه گفتيم ، بيا * تا ببينى كه چه آورده غمت بر سر ما پيش از اين بود گر افسانه غم قيس ، كنون * شده از جور تو اى عهدشكن ، باور ما تو به خواب خوش و دردا همهشب تا به سحر * هست بيدار به شوق تو ، دو چشم تر ما آتش مهر تو بااينهمه ايّام ، هنوز * مىكشد شعله در اين سينهء چون مجمر ما اى جفاكرده ، ز هجران تو آخر تا چند * غرق خونابه شود ديدهء پراختر ما تو مپندار كه رفتى و فراموش شدى * ذكر نام تو ، مدام است در اين دفتر ما تا كه آن يار ندارد سر يارى « صالح » * از غمش پر بود از خون جگر ساغر ما پيچيده است همچو بوى گل ، كه طرف بوستان پيچيده است * باز ياد آن گلم ، در باغ جان پيچيده است دل ز عشقش ، تازه پرهيزم دهد ، اكنون كه غم * گشته با خونم عجين ، در استخوان پيچيده است بسكه از جورش ، دلى آزرده دارم ، همچو نى * نالهء جانسوز من تا آسمان پيچيده است از چه مىنالى كه شد دستت و بال گردنت * تاك را بنگر كه صد جا دست آن پيچيده است كاش يك شب دست من پيچد به دور آن كمر * همچو آن پيچك ، كه گرد خيزران پيچيده است با همه شوقم به خواجه ، باز مست صائبم * گرچه شعر هر دو اين نامآوران پيچيده است از وطن با اينكه « صالح » پا برون نگذاشتيم * شهرت ما بيشتر از ديگران پيچيده است